خرید بک لینک
دوش، در هوایی که از شدت سرما، خونمان به رنگ آبی درآمده و از هر انگشت دست، قندیلی دو متری آویزان گشته بود و از خز و پالتو و زره، هرچه داشتیم و نداشتیم بر تن کرده و به دنبال ارزاق واجب، سرما بر خود همو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

میخوانم و میخوانم و میخوانم. تحلیل، همدردی، استدلال، اعتراض، گلهگی، حمله،... پیمانه که پر شد، موبایل را روی پتو میاندازم. به سقفی که حالا روشن شده زل میزنم، پیمانه را سر میکشم و خالی میگذارم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

دومین شبی هست که اینجام، خونهی خواهرم. تنهاست. داشتیم میاومدیم یه سگ جلوی در خونهش ایستاده بود. ما هم دور ایستادیم. مثل دو تا کابوی که میخوان با هم دوئل کنن، به هم زل زده بودیم و حرکت نمیکردیم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

مهمان عجیبی بود، متفاوت با ما. خیلی راحت بود کلا. رک حرف میزد. الان میخوام چند مورد از افاضاتشون رو به سمع و نظر شما برسونم :) لابلای حرفها، صحبت از هدهد شد. به مامان گفت یه روز باید برم خونهی هد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

از صبحه این گوشی دستمه، به مغز نصفه نیمهم فشار میارم که یه حرفی بده بیرون، هیچی نمیاد. الان یادداشت گوشی رو باز کردم و گفتم یکیو برمیدارم و پست میکنم، یعنی گفتم بی یادداشت بری بیرون نرفتیااا! قاب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

پستهای بچهها رو میخوندم با مضامین "قاقالیلی"! به سرم زد منم برم یک عااالمه خوراکی بخرم بیارم انبار کنم تا وقتی وسط روز یا شب، دلم هوس یه چیز خوشمزه میکنه مثل روح سرگردان هی بین خونه (کیف و کشو)

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

هدهد میگه چی میشد اگه همینجور که شکم بزرگ میشد و کش میومد، نازکتر و در نهایت شفاف میشد و میشد توشو دید؟ حالا شفاف هم اگه نشه، حداقل یه سایه که اینور اونور میره معلوم باشه. از اون نگاههای عاقل

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

صبح یک هوای عالی داشت که آدمو یاد بهار میانداخت. به لطف کلاس آمادگی برای زایمان هدهد، پیادهروی این هوا هم نصیبمون شد. تو مرکز بهداشت دو تا آقای میانسال، داشتن روی در ورودی آرامبند نصب میکردن. یه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

پف ماجرا کمی خوابیده. خواهرم قدری آرامتر است. از دیشب به هر چیزی نگاه میکنم، به فکر میروم. یعنی دزدها موقع برداشتن لوازم نوی یک تازهعروس، به سالهایی که به سختی گذراندهاند، به وامهایی که گرفته

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

همه مثل جمعیت مورچگان پخش شدهاند دنبال کارها، من شبیه ملکه ماندهام تنهای تنها! البته تشبیه بجایی نیست، ولی از بیتشبیهی بهتر است. راستی، الان دو شب و یک روز و عشر است که در خانهی هدهدم بیوقفه! فک

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

دیشب که داشتم با دردانه مشاعرهی کامنتی میکردم، به دنبال شعر یادداشتهای گوشیم رو میگشتم. همیشه، شعر رو حتی اگه یک بیت باشه، با اسم شاعرش مینویسم تو گوشی، اما دیشب یه شعری پیدا کردم که شاعر نداشت.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

امروز توی درمانگاه، پرستارِ شیفت آمد و با کلی منومن پرسید خواهرم (یک پرستار دیگر که شیفت نبود) میخواهد برود پیش دکتر. برایش نوبت بگیرم؟ نگیرم؟ ساعت دو باید سرشیفتش باشد، میشود الان بفرستی برود داخ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

گریههایم که تمام شد از بالا آمدم پایین. دنبال کفشم گشتم که بگذارم در جاکفشی که دیدم درجاکفشی است. باورم نمیشد حتی در آن حالی که داشتهام هم ناخودآگاه کفشم را گذاردهام سرجایش. حالم اینطوری شد حتی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

○ جلسه رسمی است. سکوت کنید.● اینجا که دادگاه نیست، گفتی یه بازجویی ساده است. نکنه میخوای محاکمه هم بکنی؟○ اهم. گفتم سکوت کن. بدون فوت وقت، سؤال اول، این چه اخلاق بدیه که داری؟● کدوم اخلاق؟○ بذار سؤا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

کرونا ویروس را جدی بگیریم. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

باورم نیست که ساعت هنوز یازده نشده و من گشتوگزارم رو تو این فضای غیرواقعی تموم کردم. امروز نه اینکه خیلی کار کرده باشم، ولی خیلی خسته شدهم. همین جارو و ظرف و آشپزی و لباسشویی و اینها. میگن لباسشوی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

یکی از کارهایی که میکنم اینه که تو آشپزی سعی میکنم رکورد زمانی بزنم. مثلا فعلا رکوردم تو پخت سه بسته ماکارونی ۷۰۰ گرمی زر، ۲۵ دقیقه بوده. یعنی از وقتی گذاشتم آب جوش بیاد و خورش (سویا) رو حاضر کردم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

بعد از یه مدت طولانی که هی یه کاری رو پشت گوش میندازم، امشب انجامش دادم و تمام :) این عمل پشتگوشاندازی رو کی اول اختراع کرده من نمیدونم، ولی دستش درد بکنه الهی! بابت این کار خوب به خودم جایزه داد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

دستاورد امروزم این بود که شکرپاش نازنینمون رو شکستم. هرچند شکرپاش ایدهآلی نبود، ولی از اینایی که به وفور همهجا پیدا میشه و کارایی کمی دارن بهتر بود. روحش شاد و یادش گرامی... فعلا باید مخزن سه چهار

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

امروز مامان و خواهرم، تشکهای نینی رو درست کردن. واقعا ما جزء خوشبختهای جهانیم که کل لحاف تشکهامون ساختهی دست ارزشمند مادرمه. متاسفانه من خیلی در این باب تنبلم و گرچه تئوریشو بلدم، ولی عملا هیچو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

الهی عاقبتبخیریحالا درسته من پنج سالم نیست، ولی دلیل نمیشه که دلم ایییین همه کادو و هدیه نخواد؛ تلسکوپ نخواد، وانت نخواد، جرثقیل نخواد، ریل و قطار نخواد، تنیس نخواد، پایهی سفالگری نخواد... :( داداشم امروز از صاحب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

سطل آشغال رو دادم به مهندس که ببره بیرون، بهش گفتم سطل رو بذار تو حیاط بمونه. (منظورم این بود که پلاستیک آشغالها رو بردار بذار تو کوچه و سطل رو بذار تا صبح تو حیاط هوا بخوره. بیشتر وقتها همین کار ر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

پسردایی هنوز از اون بالا بادکنک پرت میکنه تو حیاط ما. یعنی هنوز بادکنکهاش تموم نشدن. الان ده تا بادکنک دارم که یکیش زرده. به امیرعلی گفتهم که جعبهی خرتوپرتهاشو ببره بالا بذاره تو کابینت و هر وق

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

میشود با تو دل به دنیا بست صبح مامان اومدن برای نماز بیدارم کردن و گفتن نماز بخون که بریم حرم. وقتی رفتم تو کوچه، دیدم مامان عقب نشستن و آقای هم سوئیچ رو دادن که بشین پشت فرمون. جا داشت یکی بپره جلوم و بگه سوپرااااایز! البته خ

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

دیشب مهمون داشتیم و من مشغول آشپزی بودم. یه دفعه یه صدای فیششش ممتد و بلندی شنیدیم که به نظر میرسید از تو حیاط یا جلوی در خونهمون باشه. آقای رفتن بیرون و اومدن و گفتن علمک گاز یکی از همسایهها شکست

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

امروز داماد کوچک اومده بود اینجا پول داده بود به مامان که بدن به من که برم یه هدیه برای روز زن برای خواهرم بخرم!! گفته من اینقدر سرم شلوغه نمیتونم برم. الان تازه دیر هم که شده. یک ساعت بعد خواهرم او

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

بعد نماز صبح آقای اومدن بالای سرم و همینجور خیره نگاهم میکردن. چند ثانیه نگاه کردم و هیچی از صورتشون نفهمیدم. یهکم هم ترسیدم که چی شده اینجوری گوشی به دست اومدن بالای سرم؟ نکنه زدم گوشی رو خراب کر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

امروز در ادامهی یه بحثی که رفته بود سمت ازدواج مهندس، مهندس گفت زنها ویژگیهای بدی دارن. مامان گفتن دستت درد نکنه، یعنی من ویژگیهای بدی دارم؟ مهندس که گیر افتاده بود، گفت نه، زنهای این دوره زمونه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

رسیدیم جلو در خونه، خواهرم گفت ظهر شد، آقای و بچهها هم از سر کار اومدهن. گفتم چه بهتر، الان مستقیم میریم میشینیم سر سفره غذا میخوریم. از اون روزا بود که به هوای غذا، بیرونو تحمل کرده بودم. اومدم ن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

آدمی وقتی حالش خوب نیست، فکرهای احمقانه میکند: زندگی چه بیمعنا و بیهوده است، داخل باتلاق گیر افتادهام، حالا که به ته خط رسیدهام بگذار بروم حرفهای نگفتهام را به فلانی بزنم، اصلا میروم خودم را

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 1:24

صفحه بندی